کد خبر 298146
۸ تیر ۱۴۰۵ - ۱۱:۰۵

از تاول‌های سردشت تا تریبون‌های جهانی؛ روایتِ طبیب و شاهد عینیِ رنج‌های جانبازان شیمیایی

از تاول‌های سردشت تا تریبون‌های جهانی؛ روایتِ طبیب و شاهد عینیِ رنج‌های جانبازان شیمیایی

در حاشیه مراسم سالگرد بمباران شیمیایی سردشت و آیین افتتاح نمایشگاه عکس «نفس‌های سوخته» در فرهنگسرای ملل، با دکتر «سید ناصر عمادی چاشمی» به گفت‌وگو نشستیم. او که پزشک بدون مرز، متخصص پوست و جانباز ۵۰ درصد شیمیایی است، خود از بازماندگان حملات بعثی محسوب می‌شود. آنچه در ادامه می‌خوانید، روایت این پزشک ایثارگر از عهد دیرینه‌اش با همرزمان شهیدش است.

به گزارش حیات، سردشت، تنها نام یک شهر نیست؛ روایتِ زخمِ عمیقی است که هنوز بر جانِ تاریخ این سرزمین باقی مانده است. هفتم تیر ۱۳۶۶، روزی بود که شهری بی‌دفاع در سکوتی مرگ‌بار، آماج سلاح‌هایی قرار گرفت که نه فقط جسم انسان‌ها، بلکه حافظه یک ملت را سوزاند. سال‌ها از آن فاجعه گذشته است، اما آثار آن هنوز در نفس‌های سوخته بازماندگان، در رنجِ جانبازان و در روایتِ شاهدانی که آن روزها را زیسته‌اند، جاری است.

در میان این روایت‌ها، سخن کسی رنگ و بویی دیگر دارد که هم خود، مجروح شیمیایی آن روزگار است و هم سال‌هاست با دانش و تجربه پزشکی، مرهم‌گذار زخم‌های همان رنجِ مشترک شده است. دکتر سید ناصر عمادی چاشمی، از جانبازان شیمیایی و پزشکان متعهد کشور، از جمله چهره‌هایی است که زندگی شخصی، مسیر علمی و رسالت انسانی‌اش با نام جانبازان شیمیایی گره خورده است.

دکتر سید ناصر عمادی چاشمی، متولد سال ۱۳۴۵ در قائمشهر، از پزشکانی است که زندگی حرفه‌ای و شخصی‌اش با تجربه جنگ و درمان مجروحان آن گره خورده است. او پس از دریافت دیپلم، در سال‌های دفاع مقدس به خدمت سربازی رفت و مدتی را در جبهه‌های جنگ سپری کرد. با پایان دوره سربازی نیز نتوانست از فضای جبهه و همراهی با رزمندگان دل بکند و مدتی دیگر در منطقه ماند. در همان سال‌ها، در پی حملات شیمیایی دشمن، خود نیز دچار مصدومیت شد؛ تجربه‌ای که بعدها مسیر زندگی و فعالیت‌های حرفه‌ای او را بیش از پیش به درمان جانبازان و مجروحان جنگی پیوند داد.

پس از پایان جنگ، دکتر عمادی مسیر تحصیل در پزشکی را دنبال کرد. او در سال ۱۳۶۷ در رشته پزشکی دانشکده پزشکی بابل پذیرفته شد و در سال ۱۳۷۳ در رشته طب عمومی فارغ‌التحصیل شد. وی از سال ۱۳۷۳ تا ۱۳۷۹ به عنوان پزشک عمومی در بخش اورژانس بیمارستان رازی قائمشهر فعالیت داشت و سپس در سال ۱۳۷۹ در رشته تخصصی پوست در دانشگاه تهران پذیرفته شد. دکتر عمادی در حال حاضر به عنوان عضو هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی تهران فعالیت می‌کند و بخش مهمی از فعالیت حرفه‌ای خود را به درمان بیماران، به‌ویژه جانبازان شیمیایی، اختصاص داده است.

فعالیت‌های پزشکی و انسان‌دوستانه او در عرصه‌های بین‌المللی نیز مورد توجه قرار گرفته است. دکتر عمادی در سال ۲۰۲۱ در ژنو، به پاس سال‌ها درمان مجروحان جنگ، بیماران و همچنین آموزش پرستاران در کشورهای آفریقایی، خاورمیانه و آسیای میانه، موفق به دریافت مدال جهانی صلح و فداکاری «فلورانس نایتینگل» شد. همچنین در سال ۲۰۲۳ از سوی جامعه متخصصان پوست جهان، جایزه ویژه «برترین متخصص پوست انسان‌دوست» به او اهدا شد.

با این حال، او معتقد است ارزش واقعی آنچه در این سال‌ها انجام داده، ریشه در همان عهدی دارد که در روزهای جنگ با خود و همرزمانش بسته است.

در ادامه، گفت‌وگوی ما با دکتر «سید ناصر عمادی چاشمی» را می‌خوانید.

۷ تیر ۶۶؛ روزی که بوی مرگ در شهر پیچید

هفتم تیرماه سال ۱۳۶۶، هوا آرام بود؛ آرامشی که تنها چند دقیقه بعد جای خود را به هراس داد. بمب‌ها که فرود آمدند، نه صدای انفجارهای مهیب، بلکه بوی تلخ و ناشناخته‌ای شهر را در خود پیچید؛ بویی که خیلی زود نفس‌ها را برید و زندگی را از ده‌ها شهروند گرفت.

من از سال‌های جنگ، حسی عمیق و فراموش‌نشدنی با خود دارم، چون خودم در آن روزها در جبهه حضور داشتم و در سال ۱۳۶۶ نیز دچار مجروحیت شیمیایی شدم. در آن مقطع، من یک سرباز ۱۸ ساله بودم که در خط مقدم، مسئولیت جابه‌جایی شهدا و مجروحان شیمیایی را بر عهده داشتم. گرمای سوزان آن روزها در ذهن من با تاول‌های دردناک و وحشت حملات شیمیایی گره خورده است.

وقتی یک خاطره، به یک رسالتِ بزرگ تبدیل شد

خاطره‌ای که هرگز از ذهن و قلبم پاک نمی‌شود، شهادت یکی از همرزمانم است که قربانی گاز اعصاب شده بود. مرکز تنفس که در بصل‌النخاع مغز قرار دارد، بر اثر گاز اعصاب از کار افتاده بود و او دیگر نمی‌توانست نفس بکشد. تصور می‌کرد چیزی در گلویش گیر کرده و راه تنفسش را بسته است. در تقلای رسیدن به اکسیژن، با دستان خود گلویش را می‌خراشید تا شاید بتواند راه نفسش را باز کند.

این تصویر برای همیشه در ذهن من ماند؛ تصویری که بعدها نه فقط به عنوان یک خاطره تلخ، بلکه به عنوان مسئولیتی عمیق در مسیر زندگی و حرفه‌ام ادامه پیدا کرد.

آرزویی که از دل تاول‌ها شکل گرفت

از همان روزها، همیشه آرزو داشتم پزشک شوم و به‌ویژه در رشته پوست تخصص بگیرم. دلیل این آرزو، صحنه‌هایی بود که هرگز از ذهنم پاک نمی‌شد. بسیاری از دوستانم در جنگ به شهادت رسیدند و تاول‌ها و ضایعات پوستی دوستانی که بر اثر بمباران شیمیایی مجروح یا شهید شدند، همیشه در خاطرم باقی ماند. با خودم می‌گفتم: «خدایا، کاش روزی متخصص پوست شوم تا بتوانم تاول‌ها و زخم‌های پوستی این عزیزان را درمان کنم.»

سال‌ها بعد، لطف خداوند مسیر زندگی مرا به همین سمت هدایت کرد. به همین دلیل، از همان آغاز تحصیل و کار علمی، موضوع جانبازان شیمیایی برایم فقط یک حوزه پژوهشی نبود؛ بخشی از جان و گذشته من بود. پایان‌نامه‌های من در دوران طب عمومی و تخصصی با موضوع «عارضه‌های قلبی و عروقی در جانبازان نخاعی» و «عوارض پوستی در جانبازان شیمیایی» ارائه شد و بعدها به عنوان پایان‌نامه‌های برتر گروه پزشکی شناخته شد.

از آن زمان تاکنون، محور اصلی تمام فعالیت‌های علمی من، از مقالات و کنفرانس‌ها گرفته تا سخنرانی‌ها در داخل و خارج از کشور، موضوع جانبازان شیمیایی بوده است. همچنین بزرگ‌ترین کتاب درباره ضایعات پوستی جانبازان شیمیایی را منتشر کردیم و بیشترین مقالات علمی را در زمینه ضایعات پوستی این عزیزان به چاپ رساندیم.

وقتی علم، راویِ دردهای سردشت شد

این تمرکز و تلاش من، دو دلیل اصلی داشت. دلیل نخست، یک نگاه علمی و راهبردی بود. من به این نتیجه رسیده بودم که اگر بخواهیم فقط با زبان سیاسی یا عاطفی با دنیا سخن بگوییم، ممکن است عمق این فاجعه آن‌گونه که باید دیده نشود. اما علم، زبانی جهانی دارد و می‌تواند حقیقت را بی‌واسطه و مستند در برابر وجدان عمومی جهان قرار دهد.

ما از مسیر علم، با مستندات دقیق، بررسی‌های پزشکی، نمونه‌برداری‌ها و تحلیل‌های علمی، شواهدی فراهم کردیم که انکارشدنی نبود. با همین رویکرد توانستیم نشان دهیم که ایران یکی از بزرگ‌ترین قربانیان سلاح‌های شیمیایی در تاریخ معاصر است و آنچه در سردشت رخ داد، تنها یک حادثه جنگی نبود، بلکه یک جنایت علیه انسانیت بود. از مقالات علمی ما بارها در دادگاه لاهه و در دفاع از جانبازان شیمیایی استفاده شد. برای من، علم فقط ابزار تحقیق نبود؛ زبان دادخواهی بود.

من با شهدا و همرزمانم عهد داشتم

دلیل دوم این مسیر، رسالت و عهدی بود که با همرزمانم داشتم. من همیشه احساس می‌کردم نسبت به آن‌هایی که رفتند و در خاک آرام گرفتند، مسئولم. در دل خودم به آن‌ها گفته بودم: شما رفتید، اما من که مانده‌ام، باید زبان گویای شما باشم. باید پیام‌رسان رنج‌ها و آلام شما شوم و اجازه ندهم آنچه بر شما گذشت، در غبار فراموشی دفن شود.

من تصمیم گرفتم در مجامع جهانی، صدای دردهایی باشم که در سکوت سنگین سلاح‌های شیمیایی بر پیکر شهدا و جانبازان نشست. می‌خواستم داستان آن تاول‌ها، آن زخم‌ها و آن جان‌های عزیزی که در راه دفاع از این سرزمین از دست رفتند، فقط در حافظه خانواده‌ها نماند، بلکه در تاریخ ثبت شود و جهان آن را بشنود.

فراتر از طبابت؛ پیوندی که با دردِ جانبازان گره خورد

رسالت من در درمان، فراتر از یک وظیفه پزشکی بود؛ این کار برای من یک تعهد اخلاقی و انسانی است. هنوز هم صحنه‌هایی را به یاد دارم که هر بار مرورشان، این مسئولیت را در ذهنم زنده می‌کند.

دکتر عمادی در حالی که با نگاهی پُر از خاطره به عکس‌ها اشاره می‌کند، می‌گوید: این تصویر را ببینید؛ مادری با سه دختر و یک پسر که در آن سال ها در بیمارستان لبافی نژاد بستری کردم و من در سال ۱۳۸۵ برای پیگیری وضعیت‌شان به سردشت رفتم و آن‌ها را پیدا کردم. هنوز پس از گذشت سال‌ها، آثار و عوارض پوستی ناشی از آن حملات، همچنان در چهره و بدنشان نمایان بود.

او سپس به عکس دیگری اشاره می‌کند که کودکی را با پاهای سوخته نشان می‌دهد و می‌گوید: این تصویر کودکی که در آن روزها پاهایش به شدت سوخت و امروز، پس از حدود ۴۰ سال، هنوز آثار آن سوختگی بر بدنش باقی است.

و کودکی دیگر که حالا یک بانوی جانباز ۷۰ درصد است؛ کسی که در زمان بمباران، مادرِ باردار و خواهر چهارساله‌اش را از دست داد و خودش اگرچه جان سالم به در برد، اما با زخم‌های کهنه زندگی می‌کند.

نگاه دکتر بر این عکس‌ها ثابت می‌ماند و ادامه می‌دهد: دیدن این تصاویر، همیشه یادآور این حقیقت است که چرا باید در همین مسیر باقی بمانم. آنجا بود که بیش از همیشه فهمیدم انتخاب رشته پوست برای من، یک انتخاب صرفاً علمی یا شغلی نبوده؛ بلکه پاسخی به یک ندای درونی و یک مسئولیت انسانی بوده است.

از خاطره جنگ تا ثبت علمی یک فاجعه

سال‌ها بعد، وقتی پزشک شدم، تلاش کردم آن روایت‌های تلخ و آن رنج‌های ناگفته را به زبان علم ترجمه کنم. مقاله‌ای با عنوان شهدای شیمیایی «Chemical martyers» در یکی از مجلات معتبر علمی جهان به نام « Science » منتشر شد تا دنیا بداند در آن سال‌ها بر ایران چه گذشته است. حضور در کنگره‌های علمی در کشورهای مختلف از جمله آمریکا، فرانسه، آلمان، سوئیس و کرواسی نیز در همین مسیر بود؛ مسیری برای بیان مشکلات جسمی جانبازان شیمیایی و دفاع از حقوق آن‌ها با زبانی که جهان ناچار به شنیدن آن باشد.

رسالت من فقط درمان پزشکی نبود. این کار، برای من یک تعهد اخلاقی و انسانی بود. هنوز هم صحنه‌هایی را به یاد دارم که بار دیگر این مسئولیت را در ذهنم زنده کرد. در سال ۱۳۸۵ در بیمارستان لبافی‌نژاد، خانواده‌ای را دیدم؛ مادری با سه دختر و یک پسر که هنوز پس از گذشت سال‌ها، درگیر عوارض پوستی آن حملات بودند. دیدن بانوانی که از آن روزها جان سالم به در برده بودند اما هنوز با زخم‌های کهنه زندگی می‌کردند، بار دیگر مرا به سردشت و به همان عهد نخستین بازگرداند.

دیدار با بانوی جانباز ۷۰ درصدی که در زمان بمباران، مادر باردار و خواهر چهارساله‌اش را در آغوش مرگ دیده بود، برای من یادآور این حقیقت بود که چرا باید در همین مسیر باقی بمانم. آنجا بود که بیش از همیشه فهمیدم انتخاب رشته پوست برای من یک انتخاب صرفاً علمی یا شغلی نبوده، بلکه پاسخی به یک ندای درونی و یک مسئولیت انسانی بوده است.

امروز خودم را زبان گویای همان شهدا می‌دانم

امروز هم وقتی از آن روزها، از آن تاول‌ها و از آن رنج‌ها سخن می‌گویم، در حقیقت زبان گویای همان شهدا هستم؛ شهدا و جانبازانی که ایران را به یکی از بزرگ‌ترین قربانیان سلاح‌های شیمیایی در جهان تبدیل کردند. اگر در این سال‌ها در عرصه درمان، پژوهش، آموزش و حضور در مجامع علمی جهانی قدمی برداشته‌ام، همه در امتداد همان عهدی بوده که در روزهای جنگ بسته شد؛ عهدی برای درمان، برای روایت و برای نجات حقیقت از فراموشی.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha